تبليغاتX
یاس تنها
آري. ما هم روزي خاطره مي شويم... نازنين مرا به خاطره ها نه ... به خاطر بسپار

ستاره ی من،نگاه کن:

ببین که کسی دغدغه های بزرگ قلب شکسته ی کوچکمان را

نمی داند! و باران همانگونه مغرورـ که بود ـروزهای افتابیمان را خراب

 می کند

و باران همانگونه سرد ـ که بود ـ نگاه ها را سرد تر می کند و قدم ها را

تند تر!

و اینجا کسی شکستنمان را زیر چرخه ی زندگی نمی بیند.

و انسانی حتی صدای فریاد ها و ضجه هایمان را نمی شنود.

ببین ستاره ی من!

ببین که کسی صدای خرد شدن لاله ها را زیر پا جدی نمی گیرد

ببین که این نا مردمان چه آسان ـ به سادگی شکستن یک قلب(؟!)

دروغ می گویند

خوب نگاه کن ستاره ی من!

اینجا کسی راست نمی گوید

و اینجا دروغ و غرور رسم آدم هاست!

اینجا تاوان عشق،تاوان مهر،تاوان دوست داشتن،فاصله ست

فاصله،درد و رنج

هیچکس نمی داند آنچه را که تو در دل داری و نمی فهمد

و هیچکس نمی بیند آنچه را که تو می بینی

ببین که یک عاشق اینجا چگونه می سوزاند

خراب می کند آنچه را که ساخته و لحظه یی بعد بی تفاوت از کنار

 آنچه سوزانده می گذرد

حتی دریغ از یک افسوس

او یک عاشق است

دروغ رسم عاشق های زمینی ست

شکستن رسم عاشق های زمینی ست

سوزاندن رسم عاشق های زمینی ست

و همیشه کسی هست که دنیایت را خراب کند

وهمیشه بارانی هست تا روزهای آفتابیت را خراب کند

همیشه،همیشه باران می آید اما کسی در باران نمی آید

و تو هرگز زیر باران به کسی نمی رسی

می بینی ستاره؟

اینجا حتی قصه ها هم دروغ می گویند

اینجا هر نگاهی هر لبخندی هر وجودی مشق دروغ است

همیشه کسی هست که آنچه را که ساختی ـبا دست هایش ـ

 خراب کند.

همیشه کسی هست که بشکند آنچه را که در وجود توست ـ قلبت را.

همیشه کسی هست که دلبسته ی شکستن تو باشد و عاشق

 خرد شدنت.

می بینی ستاره؟

دنیا جای ماندن نیست

همه ی زندگی دروغ است

و دروغ،خود زندگیست

دنیا جای ماندن نیست

و مرگ خوشترین سازی ست که غم هایم را در آن می نوازم.

 

 

غربت را

حتما نباید لای الفبای شهری غریب بیابی

و یا جایی

پشت لحظه های آشنا

همین که

عزیزت نگاهش را به دیگری تعارف کند

کافیست

تا تو غریب شوی

 

بی تو از آخر قصه ها میترسم.

باور کن هنوزم میشه به پاکی قصه های مادربزرگ هجرت کرد

تو بخوای،هنوزم میشه به کوچه ی پاک پروانه برگشت...

بارون که بباره همون کوچه ی کوتاه بی کبوتر،کفاف تکامل

تموم ترانه ها رو میده

بیا،بیا و لحظه ای کنار فانوس نفسهای من آروم بگیر

بیا و امشب رو بی واسطه ی سکسکه های گریه کنارم باش

مگه چی میشه یک بار بی پوشش پرده ی بارون تماشات کنم؟

چی میشه؟

 

کاش می آمدی.

دلتنگم.

دلتنگم و بی تاب.

دلتنگ روزهای آشنایی،

روزهای با هم بودن.

چه لحظه های شیرینی بود.لحظاتی ناب.

من و تو بودیم و دو جفت چشم بی قرار.

غریبه ای بینمان نبود،

عشق بود که دلهایمان را به هم پیوند میزد.

تنهایم.

تنهاتر از همیشه،

با یک دنیا خاطره و دو چشم بی قرار،

و دلی که آرام نمی گیرد.

چه کنم؟

با این همه تنهایی و درد چه کنم؟

کو مرهمی که بر زخم دل نشانم و آرامش گردانم؟

یعنی باید باور کنم که رفته ای؟

خودت بگو...

آخر چگونه باور کنم که احساسم را،عشقم را،غرورم را،

وجودم را،و همه ی زندگیم را با رفتنت به نابودی کشاندی؟

آری،خودت بگو...

چگونه باور کنم؟!

اکنون می فهمم جدایی چه دردی دارد...

دردش را با تمام وجود حس می کنم.

دردی که مثل آتش سر تا پای وجودم را می سوزاند

 و نابود می گرداند.

من در باغ خاطره هایم برایت کلبه ای کوچک ساخته بودم.

و باغچه ای با گلهای زیبا...

از مریم و بنفشه...تا زنبق و یاس،

برای روزی که دعوتت کنم به میهمانی عشقم...

تا در کنار هم عشق را معنا کنیم...

اما تو چه کردی با این باغ؟

با رفتنت تمام این خاطره ها را به آتش کشیدی...

و حال،

جز خاکستری سرد و وجودی خالی از عشق و احساس،

دیگر چیزی به جای نمانده...

 

گوش کن،

وزش بی رحم تنهایی را

در شهر وجود پر افسوسم،می شنوی؟

 

من غریبانه،

در این ظلمت،
صدا می کنم تو را

نامت،

پژواک من در این تنهایی و تاریکی است

 

ای سراپایت سبز!

دست هایت را چون خاطره ای سوزان

در دستان عاشق من بگذار

 

تا شاید دمی،
جسم فسرده ام

با دستان گرمی بخش یاری چون تو

آرامش گمشده اش را باز جوید

 

منتظرت می مانم

به امید صدا و دستان گرمت

تا بیایی خرامان

و پایان بخشی

شب تاریک مرا.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

من در این تاریکی

چشم خود را به لب قاصدکی دوخته ام

 من در این ظلمت

میل زیادی به شنیدن دارم

 دوست دارم سخن قاصدک تنها را گوش کنم

قاصدک می گوید:

 -خبری از تو برایم دارد

-او-تورا-در کنار گل مریم دیده

 و برای دل من

بوی دل آویز تو را آورده

 مژده ام می دهد ای دوست که خواهی آمد

من در این تاریکی منتظرم تا بیایی

 و از این پس،

تا شکوفایی گلهای بهاری صبر خواهم کرد.

 زندگی چون گل سرخ است

پر از خار،پر از برگ،پر از عطر لطیف

یادمان باشد اگر گل چینیم

خار و عطر و گلبرگ،

هرسه همسایه ی دیوار به دیوار همند

زندگی چشمه آبی است و ما رهگذریم

بنشین بر لب آب،عطش تشنگی ات را بنشان

و صفایی بده سیمایت را

و اگر فرصت بود،

کفش ها را بکن و آب بزن پایت را

غیر از این چیزی نیست

زندگی...

آینه ای شفاف است

تو اگر زشت و یا زیبایی،

تو اگر شاد و یا غمگینی،

هرچه هستی تو در آینه همان می بینی

شادیت را دریاب

چون گل عشق بتاب

تا در آئینه ی هستی،

گل هستی باشی.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 15:0  توسط یاس  | 

داستان دو فرشته

یک شب دو فـرشته در خانه ی مرد ثروتمند رفتند و از او خواهش کردند که اجازه

دهـد شب را در منزل او سپـری کنند. خانواده مرد ثروتمـند بسیار نامهربان بودند.

و فقط اجــازه دادند فرشتـه ها شب رادر زیرزمین خانه آنها به صبح برسانند.
دو فرشتـه روی زمیـن سـرد زیر زمیـن خوابیـدند. یکی از فرشته ها که پیـرتر بود
سوراخی دردیوار زیرزمین دید وازجا برخاست ودیوار راتعمیر کرد. فرشته جوان
از او پرسید چرا این کار را می کنی؟
شب بعد دو فرشتـه به در خانه مرد فقیر رفتند وازاو خواستند اجازه دهد شب را در
منزل او بماننـد.خانواده مرد فقیـر بسیـار میـهمان نواز بـودند. آنـها شـامی گـرم بـه
دوفرشته دادند و اتاق خواب خود را در اختیار فرشتـه ها گذاشند . صبـح که شد دو
فرشته ازاتاق بیرون آمدند ودیدند مرد فقیر وهمسرش گریه می کنند.
تنهـا دارایی آنـها یک گـاو بود وشـب گذشته گاو مرده بود وآنها خیلی غمگین بودند
فرشتـه جـوان از دست فرشتـه پیـر خیـلی عصبـانی شدوبه او گفت چطور توانستـی
اجازه دهی چنین اتفاقی بیفتد؟
به آن خانواده ی نامهربان کمک کردی ، اما به این خانواده میهمان نواز و خونگرم
دیشـب کمک نکـردی وگذاشتی گاوشان بمیرد. فرشته ی پیر گفت :همه چیز آنطور
که به نظر می رسد، نیست. آن شـب در زیرزمین مرد پولدار متوجه شدم گنجی در
سوراخ دیوار وجود دارد. از آنجایی که مرد بسیـار خسیس و نا مهربان بود، روی
سوراخ را پوشانـدم تا او هرگز به گنج دست پیدا نکند.اما دیشب ، وقتی همه خواب
بودند، فرشتـه مرگ بـه خانـه مرد فقیــر آمد تا جان همسرش را بگیـرد ومـن از او
خواستم به جای زن، جان گاو آنها را بگیرد تا زن زنده بماند.همه چیز آنطور که به
نطر میرسد نیست.
 
 
 
 
 

 

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت .

 

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت " . مي ايد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست .

 

فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :

 

 " با من بگو از انچه سنگيني سينه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكي داشتم ، ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند.


خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.


خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي.


اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.

 

.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 9:1  توسط یاس  | 

2mw73mv.jpg

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 13:2  توسط یاس  | 

ما كه رفتيم  ولي  يادت  باشه  ديوونه  بوديم

 

واسه تو يه عمراسير،تو كنج اين خونه بوديم

 

 

ما كه رفتيم تو بمون با هر كي كه دوسش داري

 

با اوني كه پنهوني سر روي  شونش  مي ذاري

 

 

ما كه رفتيم ولي اين رسم  وفاداري  نبود

 

قصّه ي چشماي تو واسه ما تكراري نبود

 

 

ما كه رفتيم ولي خوب موندي سرقول وقرار

 

خوب رها  كردي  دستامو توي اول ِ بهار

 

 

ما كه رفتيم حالا تو مي موني و عشق ِ جديد

 

مي دونم چند روز ديگه مي شنوم جدا شُديد

 

 

ما كه رفتيم ولي مُزدِ دستاي ما اين نبود

 

دل ِ ما لايق ِ اين كه بندازيش زمين نبود

 

 

ما كه رفتيم ولي چشم  تو عجب نگاهي  داشت

 

جمله هاي پر ِ عشق ِ تو چه وعده هايي داشت

 

 

ما كه رفتيم وليكن قدرتو دونسته  بوديم

 

بيشترم خواسته بوديم ولي نتونسته بوديم

 

 

ما كه رفتيم تو برو دل بده دست ِ ديگري

 

به قول ِ حافظ ما هم داريم يه يار ِ سفري

 

 

ما كه رفتيم تو بشين زير ِنگاه ِعاشقش

 

آرزوم  اينه  فقط  تلف  نشه  دقايقش

 

 

ما كه رفتيم دل نديم ديگه به عشق ِ كاغذي

 

لااقل  مي اومدي  پيشم  ،  واسه  خدافظي

 

 

اي عشق ! شكسته ايم ، مَشكن ما را

 

اينگونه به خاكِ رَه ، مَيَفكن ما را

 

ما، در تو به چشم دوستي ميبينيم

 

 اي دوست ! مبين به چشم دشمن ما را

 

 

اي عشق !  پناهگاه  پنداشتمت

 

اي چاهِ نهفته ! راه پنداشتمت

 

اي چشم سياه ، آه ،اي چشم سياه

 

آتش بودي ، نگاه  پنداشتمت

 

 

اي عشق ! غم تو سوخت بسيار مرا

 

آويخت مسيح وار بر دار مرا

 

چندان كه دلت خواست بيازار مرا

 

مگذار مرا ز دست ، مگذار مرا

 

 

اي عشق ! در آتش ِ تو فرياد خوشست

 

هر كس كه درآتش ِ تو افتاد خوشست

 

بيداد خوشست از تو ، وَز هستي ِ ما

 

خاكستركي سپرده بر باد خوشست

 

 

اي دل ! به كمال عشق آراستمت

 

وَز هرچه به غير ِ عشق پيراستمت

 

يك عمر اگر سوختم و خواستمت

 

امروز چنان شدي كه مي خواستمت

 

 

من دیدم تو را

که

لبخند می زدی به احساس های من

من شنیدم

که

هزار بار می گفتی : دوستت دارم !

من احساس کردم

کاملا احساس کردم

که

دستهای لرزانم را گرفتی و ... تابستان شدم

من دیدم ، شنیدم و کاملا احساس کردم...

من ...

این فلسفه بیدار شدن از خواب ،عجیب مرا اذیت می کند...!

شب است و پنجره باز است به سمت کوچه تنهایی

                                                              بیا،بیا که تماشاییست ، سکوت این شب رویایی

دوباره دامن من امشب،پر از ستاره و الماس است

                                                             بساز شعر پر از شوری ، برای این همه زیبایی !

به یاد آن که پرستووار ، شکست بال و پرش را باد

                                                      همیشه ابری و طوفانیست ، هوای این دل دریایی 

تو را ببین که چه زیبایی، در آن سپیده طوسی رنگ

                                                         مرا ببین که چه دلتنگم ، دراین غروب تماشایی                    

گمان کنم که از این صحرا،گذشته قافله ای از دل

                                                         که سرخ کرده بیابان را ، هزار لاله صحرایی

تو ای مسافر دریاها ،بدان که تا طپشی باقیست

                                                       در انتظار تو می مانم ، کنار ساحل تنهایی

 سپیده سر زد و می دانم ، که او به خانه نمی آید

                                          بخوان برای من ای مهتاب از پشت پنجره لالایی

درها را با طنین آوای تو باز کردم

                      نگاهم را به فال نیک بگیر

 از همین امروز

                  خواب طلایی ماهیان را به تعبیر می نشینم

 تا اوج بودن خواهم رفت

                                و من -می شنوی ؟ من

  شعرها می سرایم ،پنجره ها می گشایم

                                                                         و

                                                         عبور زمان را نظاره می کنم

                                                 ببین چه زیبا تا سرسبزی باغ می روم

                                                   در انتظار بهارم !- می شنوی ؟ بهار

                                                از شهر رسیدن ها به آغوش تو آمده ام

                                                          لحظه ی سرشاریست،

                                                                 از تو لبریزم،

                                                                        و

                                                      تا دوردست مهتاب آشنایی

                                                                 خواهم رفت. . . 

آن گاه که باد مخالف می وزد،

پناه می بریم بر سنگ ها

                                 دیوارها،

                                           نقاب ها

و فراموش می کنیم از همین باد است

                                                  پرواز بی نظیر عقاب ها!!!

آن گاه که باد مخالف می وزد،

پناه می بریم بر سنگ ها

                                 دیوارها،

                                           نقاب ها

و فراموش می کنیم از همین باد است

                                                  پرواز بی نظیر عقاب ها!!!

وقتی که دیگر نبود،

من به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که دیگر رفت،

من به انتظار آمدنش نشستم.

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد،

من او را دوست داشتم.

وقتی او تمام کرد،

من شروع کردم.

وقتی او تمام شد،

من آغاز شدم.

و چه سخت است

تنها متولد شدن،

مثل تنها زندگی کردن،

مثل تنها مردن...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 13:41  توسط یاس  | 


              

به قلم مي گويم :  

- اي همزاد  

اي همراه

اي هم سرنوشت 

هردومان حيران بازي هاي دورانهاي زشت  

شعرهايم را نوشتي  

دست خوش ،

اشک هايم را کجا خواهي نوشت؟

         

   

 

فرق است

ميان سيب تو

و سيب من؛ 

سيب تو به جاذبه ختم مي شود  

 سيب من

به فاجعه....

 


      

 

اي مهربانم

هر صبح طلوعي ديگر است بر انتظار فرداهاي من  

گلكم روزها در پي ديدنت بودم  

و حال در پشت پنجره اتاق تنها تو را مي خوانم  

و خاطراتت را.

خواهم ماند تنها در انتظار دوباره ديدنت  

مي دانم گريان نمي مانم 

خندانم روزي براي ديدنت 

روزي خواهي امد 

تا طلوع چشمان تو پاياني باشد بر انتظارم......

 

مرا با شمع نسبت نیست در سوز

که او شب سوزد و من در شب و روز

مي نويسم  

قصه ي احساس خود  

بر آب  

مي روي

آرام و بي حسرت 

در ميان  اشکها  در خواب 

اشکها 

را  پاک کن از گونه هايم   پاک

با  صداي  اشکهايم  نازنين 

ديگر مخواب....

 

در شب كوچك من. افسوس

 

باد با برگ درختان ميعادي دارد

 

در شب كوچك من دلهره ويرانيست

 

گوش كن

 

وزش ظلمت را ميشنوي ؟